close
دانلود آهنگ جدید

داستانی براساس واقعیت



ورود کاربران
    10love


    نام کاربري :
    رمز عبور :

  • ثبت نام
  • فراموشي رمز عبور


موضوعات

لینک باکس
اسلایدر

 

امروز یک داستانی رو براتون میذارم که بر اساس واقعیت نوشته شده و خودم این رو به چشمام دیدم

 

 

نویسنده این داستان یکی از دوستان من به نام علی هست

 

پیشنهاد میکنم تا اخر این داستان بخونید و قول میدم که خوشتون بیاد

 

=================================

خیلی خوشگل بود
وقتی راه میرفت با چادره رنگ و رو رفتش،وقتی لباس فرم میپوشیدوجلوچشام خونروتمیزمیکردمبهوته کاراش میشدم،زیرچشمی مراقبش بودم.
میشه گف مذهبی بود.20 سالش بود. دوست نداشت کسی موقع کارکردن بهش نگاه کنه هروقت که میومد اتاقمو تمیز کنه انگار داشت اتاقه خودشو تمیز میکرد،خیلی آروم ومرتب.
بعضی وقتا که خونواده خونه نبودن و منو اون باید تنها میبودیم حس میکردم جلوم مؤذبه براهمین از خونه میرفتم بیرون تا راحت کاراشو بکنه.
میدونستم وقتی میرم بیرون،،،تو خونه آزاد میچرخه برا همین از قصد بعضی وقتا زود میومدمو وای میستادم گوشه ب کاراش نگاه میکردم،موهاش قهوه ای بود وچشاش سبز.توخونواده ای بزرگ شد ک مجبور بود برا گذرانه زندگی کار کنه.
یه بار که ازقصد زود اومده بودم خودمو تکیه داده بودم ب دیوارو داشم نگاش میکردم،ی تاپ و شلوار پاش بود،خیلی خوشگلتر شده بود اصلا به فکره آرایش نبود ولی صورتش خدادادی آرایش شده بود،ابروهاش ب اندازه ای بودکه نیازبه گرفتن نداشت لباش قرمزبود و صورتش سفید..
اونروز تا منو دید که دارم بهش نگاه میکنم دویید رفت تواتاقم در روازپشت بست،بعده دوسه دیقه لباسشو که پوشید اومد بیرون گفت بخدا شرمندتونم حواسم نبود که اومدین بهش گفتم اشکالی نداره من نبایدبدونه اجازه میومدم توخونه.
اونروزفهمیدم چقدر دوسش دارم
وقتی کاراش تموم شد و از خونه رفت تا دوروزه بعد،وقتی یک روزی ک نباید میومد نمیدیدمش دلم براش تنگ میشد.
راسی از خودم نگفتم من علی هستم 27سالمه و پزشک عمومی
تو یه خونواده نیمه مذهبی و سرمایه دار بزرگ شدم
خداروشکر ازبچگی دنباله هوسم نبودمو نیسم.
اونروز که اومدو کاراش تموم شد تصمیم گرفتم با مادرم درمورده خواستگاری ازفاطمه صحبت کنم بله اسمش فاطمه بود
وقتی فاطمه از خونه رفت، رفتم پیشه مادرمو بهش گفتم مامان من عاشق شدم.مادرم توآشپزخونه بودگفت به به چ عجب شمافکر ازدواج زده ب کلت
گفتم مامان اذیت نکن میری برام خواستگاری؟گفت بله چرا که نرم؟حالا کیه اون خانومه خوشبخت؟
گفتم مامان تومیشناسیش یعنی هممون میشناسیمش مامان دوس ندارم جوابت منفی باشه
گفت حالاتوبگو دختره کیه؟گفتم فاطمه گفت کدوم فاطمه؟گفتم همینی ک براتمیزکردنه خونمون میاد گفت واقعا؟گفتم آره مامان دختره پاکیه عاشقش شدم گفت ببین علی جان اون یه برادر داره ک سره چهار راه بار میفروشه، پدرش دستفروشه،مادرش توخونه ی مردم کارمیکنه خودشم ک داری میبینی گفتم مامان خداروشکردرآمدم خوبه،ب اندازه ای هست ک بتونم زندگیمو بچرخونم برام خواستگاریش میکنی؟گفت باشه چون اصرار داری باهاش حرف میزنم.رفتم  جلو صورتشو بوسیدمو  گفتم مامان دوست دارم
از خونوادم بگم:
مادرم استاد دانشگاهه و رشته روانشناسی درس میده برا همین ب قوله خودمون مخ زدن رو خوب بلده
پدرم دو سه تا کارخونه داره و درآمدش خوبه خداروشکر
اون شب تا صبح نخوابیدم داشتم فکر میکردم جوابه فاطمه ب خواستگاری مادرم ازش چیه،نمیدونستم قبول میکنه یا نه،میترسیدم قبول نکنه ولی نه، مادرم کارشو خوب بلد بود. میدونس داره چیکار میکنه برا همین ایمان داشتم ک میتونم باش زندگی کنم
بالاخره فرداش رسید فاطمه اومد تو خونه و شروع کرد ب کار کردن من رفتم پیشه مادرم
_ مامان برو جلو باهاش صحبت کن
_ وایسا، من میدونم کی باهاش صحبت کنم
_باشه مامان من همه چیو میسپرم اول بخدا بعدشم ب تو
_نگران نباش
¬_مامان من رفتم بیمارستان،حتما خبرشو بم بده
¬¬¬_باشه عزیزم برو ب سلامت
از خونه زدم بیرون،دلم نمیخاس برم ولی شیفتم بود،یه حسه خوبی داشتم ولی از اون طرف یه چی داشت دیوونم میکرد،همش تو ذهنم بود اگه قبول نکنه من چیکار کنم؟؟؟ی وقتی فک نکنه برا اینکه وضعشون خرابه دلم سوخته و میخوام باهاش ازدواج کنم
ساعت 12 ظهر مادرم زنگ زد گفت بیا خونه سریع قطع کرد.رفتم خونه دیدم مادرم نشسته رو مبل ناراحته و انگاری میخواد خفم کنه رفتم جلو
_سلام مامان
_بشین
_باشه
نشستم کنارش گفتم
_مامان چیشد؟؟؟
بم نگاه کرد اخم کرده بود داشتم سکته میکردم گفت چیه چرا ناراحتی؟؟؟فاطمه گفته باید با خونوادش درمیون بذاره اگ قبول کردن اون حرفی نداره
پریدم هوا،نمیدونم اون لحظه چقد برام شیرین بود.مادرمو بغل کردم و گفتم مامان دوستت دارم
گفتم مامان چطور بش گفتی؟؟؟
گفت ولم کن تا برات تعریف کنم
دستامو باز کردم گفتم ببخشید و خندیدم
گفت داشت کار میکرد که گفتم فاظمه جان بیا اینجا بشین کارت دارم
اومد نشست وقتی روبروم نشست... دیدم نه، سلیقه پسرم همچی بدم نیس یعنی عالیه . برگشتم بش گفتم شما دیگه لازم نیس اینجا کار کنی بغض کرد و افتاد ب التماس خانوم توروخدا مگ من چیکار کردم؟خانوم من باید کار کنم وگرنه نمتونم خرج زندگیمو دربیارم گفتم دخترم بشین رو مبل کارت دارم
دستاشو گرفتمو از رو زمین بلندش کردم نشست رو مبل گفتم دخترم تو مجردی درسته؟گفت بله گفتم دلت جایی بند نیس؟گفت نه آخه کی منو با این خونواده میخواد؟گفتم چرا کسی نمیخواد دخترم میخوام تورو برا پسرم خواستگاری کنم با تعجب بم نگاه کرد گفت نه توروخدا مطمئنن پسرتون راضی نیستن با من زندگی کنن گفتم چرا حاضر نیس؟؟؟دیروز خودش بم گفت تورو براش خواستگاری کنم گفت نمیدونم،پسرتون پسره خوبیه من که بدی ازش ندیدم ولی باید با خونوادم درمیون بذارم ،،،منم گفتم باشه دخترم میخوام فردا بیای اینجا و جوابتو بم بدی اگ مثبت بود ک ایشالله ی وقتی مزاحمتون میشیم اگرم ک منفی بود میای و ب کارات ادامه میدی ولی سعی کن مثبت باشه چون ایطور ک من فهمیدم علی خیلی عاشقت شده گفت باشه میتونم برم؟؟؟گفتم باشه برو گلم مراقبه خودت باش امروزو زنگ بزن تاکسی بیاد ببرتت گفت ن خودم میرم گفتم ن الان زنگ میزنم تاکسی بیاد دنبالت...براش تاکسی گرفتمو فرستادمش خونه
_مامان؟؟؟ب نظرت جوابش مثبته؟؟؟
_آره پسرم خودش راضیه اگ خونوادش قبول کنن دیگه حله
_ایشالله قبول کنن
_ایشالله
رفتم تو اتاقم شروع کردم گریه کردن و شکر کردنه خدا
بالاخره شب شدو صبحشم رسید...هرچی منتظر شدیم فاطمه نیومد...نگرانش شده بودم. ساعت دوازده بود ک زنگه تلفن ب صدا دراومد مادرم گوشیو گرفت و اومد اتاقم گفت موشتولوق بده گفتم چیشده مامان؟؟؟گفت فاطمه الان زنگ زد گفت خونه یکی داشت کار میکرد نتونس بیاد و جوابه خونوادشم مثبته منم برا فرداشب وقته خواستگاری گذاشتم خوشحال شدم و مادرمو بغل کردم مادرم گفت ایشالله خوشبخت بشی پسرم
فرداشب رسید بله رو گرفتیم
روز عقد گذشت
عروسی کردیم


روزه بعده عروسی رفتیم شمال
رابطمون عالی بود
زندگیمونو دوست داشتیم
همه جا با هم بودیم
فاطمه دیپلمه تجربیشو گرفته بود ولی نتونس بره دانشگاه
ساله بعدش بهش کمک کردم تا تو دانشگاه رشته پزشکی قبول شد
وقتی تو خونه بودیم خودشو برام لوس میکرد
بچه بازی میکرد تا باش بازی کنم
لج میکرد میگف پفک میخام
ساعت 1 شب مجبورم میکرد برم براش پفک بخرم
هروقت میومدم خونه برام تازگی داشت
لپاش همیشه قرمز بود
بم میگف هروقت میخوای از پیشم بری بغلم کن تا آروم بگیرم
منم هروقت میخواسم برم بیرون بغلش میکردم تا خودم آروم بشم
چند دیقه تو بغله هم بودیم
زیره گوشش میگفتم دوستت دارم
صورتمو بوس میداد میگف بسه دیگه پررو شدی
ولم میکرد ولی ولش نمیکردم
 میخندید
ولم کن دیوونه
دیوونه دیوونه.........
ولش نمیکردم بلندش میکردم میچرخوندمش
میبردمش تو اتاق خواب پرتش میکردم رو تخت
دیدی دیوونه بازیمو؟؟؟
میزدیم زیره خنده
با هم میخندیدم
میخندیدیم
میگفتم چیزی نمیخوای برات بخرم؟؟؟
میگفت من خودتو میخوام
قول بده زود برگردی باشه؟؟؟
میگفتم باشه گلم زود برمیگردم
وقتی داشت لباس عوض میکرد
میرفتم پیشش وایمیستادم
وقتی میدیدمش انرژی میگرفتم
برمیگشت میگفت چته تو دیوونه؟؟؟
چرا نیگام میکنی؟؟؟
نگام نکن خجالت میکشم
اااا میگم نگا نکن
آخرش میومد هولم میداد
برو بیرون بینم
میدونس پشته در منتظرش میمونم
بهترین لباسشو میپوشید
دروباز میکرد
وقتی میدیدمش
انرژیم دوبرابر میشد
میخاسم بغلش کنم
از دستم در میرفت
جیغ میزد
میگف اگ تونسی منو بگیری بوست میکنم
منم میپریدم میگرفتمش
بوسم کن
بوسم کن سره حرفت واسا
بوسم کن
سرشو برمیگردوند
گریه میکنما
تو چشام نگاه میکرد
گریه کنی منم گریه میکنم
ی بوسه کوچیک میکاشت رو صورتم
کمرشو میگرفتمو دوره خودم میچرخوندمش
میگف علی بسه سرم گیج میره
بازم میچرخوندم
علی سرم گیج میره
میچرخوندم
یهو........................
تو بغلم بیهوش شد
تمام امیدواریم ب ناامیدی تبدیل شد
بردمش بیمارستان
دوستم دکترش بود
فاطمه تومور مغزی داشت
داشتم دیوونه میشدم
با پدرم درمیون گذاشتم
بردمش انگلستان
جراحیش کردن
فاطمه خوب شد
دوباره برگشت پیشم
دوباره خوشحال
سرحال بود
خودشو برام لوس میکرد
باهم بازی میکردیم
بازم شیطونی میکرد
شیطون تر از قبل بود
خیلی شیطون
لباشو میزاشت رو لبم
میخوردمشون
نخور دیوونه رژ لب زدما
مهم نیست بذار بخورم
سرشو میبرد عقب
باشه نمیخورم
بذار بوسشون کنم
میاورد جلو
لبشو میبوسیدم
دوسالی از ازدواجمون گذشته بود
یک سال از مریضیش
فاطمه خوب بود
فاطمه خوب شد
خوب شد
بم گفت میخوام باردار شم
گفتم الان زوده
دانشجویی
من بچه میخوام
گفتم زوده گلم
گریه میکنما
باشه باشه هرچی تو بگی
ماهه آخره بارداری
بردیمش بیمارستان
بچه رو به دنیا آورد
بچمونو دید
بهش شیر داد
اومدیم خونه
بعده چند ماه عشق بازیمون خیلی قشنگ بود
صبح ک بیدار شدم
دیدم خوابیده
لبامو گذاشتم رو لبش
بوسیدمشون
پا نمیشی ب بچه شیر بدی؟
جوابمو نداد
فاطمه جان
عزیزم
جواب نداد
فاطمه؟؟
هرچی تکون دادم جواب نداد
فاطمه
فاطمه
گوشمو گذاشتم رو سینش
قلبش نمیزد
فاطمه رفته بود
منو تنها گذاشته بود
بچمونو تنها گذاشته بود
الان یک ساله جای خالیشو تو خونه حس میکنم
بچمون دختره
خدا یه فاطمه دیگه بهم داد
دیگه نمیدونم چی بگم
چشام خیسه خیسه
از خدا صبر میخوام ک بهم بده


مطالب مرتبط
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبليغات
تبليغات در اینجا
آمار
      آمار کاربران
       افراد آنلاين افراد آنلاين : 1
      اعضاي آنلاين اعضاي آنلاين : 0
      تعداد کاربران تعداد کاربران: 133
      آمار بازيدها
      10loveبازديد امروز : 113
      10loveبازديد ديروز : 16
      ورودي امروز گوگل : 0
      10لاوبازديد کلي : 64,968
      آمار مطالب
      10love کل مطالب : 166
      10love نظرات : 40
نظرسنجي
    ورود به سايت

    نظرتون در مورد وبسایتم چیه ؟




خبرنامه
    خـبرنامه

    با عضويت رايگان در خبرنامه 10لاو مطالب به ايميل شما ارسال ميشود ايميل خود را بدون www وارد کنيد
تبادل لينک با ما
موزیک سایت
کليه حقوق سايت 10لاو نزد مدير آن محفوظ بوده و کپي برداري از قالب و مطالب حرام مي باشد